« عارفانه »

« عارفانه »

» ............ بسم الله الرحمن الرحیم ............ «
»................... لا اله الّا الله .................... «
» .................. لا اله الّا هو .................... «
» ................ إن الحکم الا لله .................. «
» ............. انا لله و انا الیه راجعون .............. «
» ............. و هو معکم أینما کنتم .............. «
» ............ ما شاء الله لا قوّة الّا بالله ............ «
» ........... کل شیء هالک الّا وجهه ............ «
» ........... قل هو الله احد الله الصمد ............ «
» ........... الله نور السموات و الارض ............ «
» .......... کان الله بکلّ شیء محیطا ............. «
» ......... و ما تشاؤون إلا أَن یشاء الله ........... «
» ........ و نحن اقرب الیه من حبل الورید ......... «
» ....... و إن من شیء الا یسبّح بحمده ......... «
» ....... أنطقنا الله الذی أنطق کلّ شیء ......... «
» ...... لمن الملک الیوم لله الواحد القهار ........ «
» ..... و ما رمیت إذ رمیت و لکن الله رمی ........ «
» ..... هو الأوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن ........ «
» .... واعلموا أنّ الله یحول بین المرء و قلبه ...... «
» ... و نحن اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون ..... «
» .. ما یکون من نجوی...الا هو معهم أینما کانوا .. «
» و لله المشرق والمغرب فأینما تولّوا فثم وجه الله «
»ولله یسجد من فی السماوات والارض طوعا وکرها
»کل من علیهافان ویبقی وجه ربک ذولجلال والاکرام
-:-:-:-:-:-:-:-:-
هدف از این وبلاگ، اشتیاق نفوس مستعده به حقایق عرفانی و سیر و سلوک عملی و لقاء الله می باشد.
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است.
یا حق

« « اخبار فلسفی و عرفانی » »
بایگانی
آخرین نظرات دوستان
سایتها و وبلاگهای فلسفی و عرفانی

خاطره ی تنها دیدار با علامه ذوالفنون آیت الله حسن زاده آملی

بسم الله الرحمن الرحیم

چند سال قبل بود. در حجره ام بودم. در دلم آشوبی بود از اینکه چندین سال از طلبگی ام میگذرد و هنوز علامه ی ذوالفنون؛ آیت الله حسن زاده آملی را ندیده ام. انس خاصی با کتابهای ایشان گرفته بودم و همین آرزوی دیدن ایشان را تشدید میکرد.

شوهر خواهر من که با اردوی دانشجویی به قم آمده بود، در خیابان علامه را دیده بود و میگفت دست ایشان را که بوسیدم چنان نگاه غضبناکی به من کرد که نزدیک بود قلبم از جا کنده شود.

یکی از رفقایم ایشان را در پاساژ قدس دیده بود و از ایشان درخواست نصیحت کرده بود که علامه به او با شوخی ولی چهره ای جدی فرموده بود: برو کیف زندگیت رو بکن، به سنّ ما که برسی پشیمون میشی.

یکی دیگر از رفقایم ابهّت راه رفتن ایشان در خیابان را حکایت میکرد و اینکه ذکر "یا سبوح یا قدّوس" بر لبان علامه ذهر بود.

یکی دیگر از رفقایم میگفت که علامه را در خیابان دیدم که داشت از یک دست فروش، جوراب می خرید! و همو میگفت که او را در میوه فروشی مشغول خریدن میوه دیده است. و همو میگفت که علامه یک مرتبه منزل استاد رضا مختاری تشریف می آوردند و این رفیق من هم در آنجا بوده، میگفت همینکه علامه وارد منزل ایشان شد و چشمش به عکس مقام معظم رهبری در خانه ایشان افتاد، یک مدت زمان زیادی را شروع کرد به تعریف و تمجید از مقام معظم رهبری و اینکه قدر دان ایشان باشید.

یکی دیگر از رفقایم میگفت که زنگ خانه علامه را زدیم و مزاحم ایشان شدیم. ایشان با عرقچین و قبا، به دم در آمدند و پس از درخواست نصیحت، ما را مورد لطف قرار دادند و همان دم خانه شان روی زمین نشستند و مدتی برایمان صحبت کردند.

تمام اینها را میشنیدم و آرزوی دیدن ایشان در دل من افزونتر میشد. با اینکه نمیدانستم ایشان قم هستند یا تهران، ولی با امید به خدا به سمت خانه ایشان حرکت کردم. در کوچه ی علامه، هیچکس نبود، ولی نوشته های زیادی از علاقه مندان ایشان در سراسر کشور، بر روی درب خانه شان نوشته شده بود که حکایت از عشق و محبت مردم از تمام نقاط ایران به ایشان داشت. یکی نوشته بود از فلان شهر دور فقط برای دیدن شما آمدم ولی نبودید. یکی دیگر نوشته بود که حتما برای من دعا کنید. یکی نوشته بود دعا کنید آدم بشم و... . دلنوشته های جالبی بود.

(البته همین تازگی ها که از کوچه ایشان رد میشدم، درب منزلشان را رنگ زده بودند و اثری از آن نوشته ها نبود. تصویر درب منزل ایشان را در زیر مشاهده میکنید.)

دقائقی بعد یک روحانی از خانه شان بیرون آمد و نگاهی کرد و گفت که علامه بیرون نمی آیند، مزاحم ایشان نشوید؛ و سپس خودشان از کوچه خارج شدند و رفتند. خوشحالی مرا فرا گرفت که علامه در قم و در منزلشان تشریف دارند. اما نمیخواستم با زنگ زدن، مزاحم ایشان بشوم. دقائق همینطور میگذشت و امید دیدن علامه کمتر میشد. در همین حال شخصی را سر کوچه دیدم که قدم میزد، وقتی مرا دید گفت که علامه بیرون نمی آیند، بروید و معطل نشوید. من متوجه شدم که ایشان محافظ علامه می باشند و سر کوچه دارند اوضاع را مراقبت میکنند. لذا خیلی امیدوار شدم که علامه میخواهد از خانه بیرون بیایند. دقائقی بعدتر چند نفر دیگر هم برای دیدن علامه به داخل کوچه آمدند.

شخصی از خانه علامه بیرون آمد و رفت ماشینی را روشن کرد، فهمیدم که علامه را میخواهند سوار ماشین کنند و به جایی ببرند.

لحظه ی دیدار نزدیک شده بود و اضطراب دیدن یک ولیّ الهی مرا فرا گرفته بود...

صدای گام های علامه که داشت از پله ها پایین می آمد، به گوش می رسید.

ناگهان علامه ی دهر از خانه بیرون آمد... همان ابتدا نگاه به سمت راننده ماشین کرد و گفت: آقا جان این کلید من نیست، شما برداشتید؟ راننده هم جواب داد که نخیر همانجا داخل اتاق بود.

نگاهشان در نگاهم افتاد...

به حسن و خلق و وفا، کس به یار ما نرسد / تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند / کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

فرمود: سلام آقا جان؛ شما فرمایشی داشتید؟ به تک تک افراد حاضر این جمله را تکرار کرد: سلام آقا جان؛ شما فرمایشی داشتید...

اضطراب ناشی از ابهت یک عارف کبیر، وجود مرا فرا گرفته بود و نمیدانستم چگونه سوالم را از ایشان بپرسم. یک آقایی هم کنار ما بود که از اول تا آخر گریه میکرد.

با قدمهای لرزان جلو رفتم و از اضطراب، به جای اینکه به ایشان بگویم سوال دارم؛ گفتم: فرمایشی داشتم! ایشون که نشنیده بود دوباره پرسید چی آقا جان؟ منم دوباره بلندتر گفتم: فرمایشی داشتم! فرمود بفرمایید.

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش / کو به تایید نظر، حلّ معما میکرد

پرسیدم: برای استقامت در عمل، چکار کنم؟

ایشان که گوشش را نزدیک دهان من آورده بود تا سوالم را بشنود، سرش را عقب برد و لبخند ملیحی بر لبانش آمده بود. دستش را بالا آورد. چند ثانیه بعد، گرمی دست ایشان که سیلی به من زده بود را روی صورتم احساس میکردم. البته این سیلی آنقدر با آرامش و دلچسب بود، که از نوازش هم شیرین تر بود.

آری؛ من جوابم را گرفته بودم. استقامت در سلوک، با تنبلی و ناز پروری نمیسازد، بلکه خون جگر خوردن میخواهد؛

به هوس راست نیاید، به تمنّی نشود / کاندرین راه بسی خون جگر باید خورد

آن مرد که گریه میکرد، چند بار از علامه پرسید: من آدم خوبی هستم؟ آدم خوبی میشم؟ دعا کنید آدم خوبی بشم. علامه هم دفعه آخر به ایشان گفت: شما خوبی آقا جان، خوبی...

آن مرد بچه کوچکی هم داشت که او را جلو آورد، علامه دست در جیبش کرد و یک دسته پول دو هزار تومنی از آن بیرون آورد. به شوخی آن پولها را میگشت و میگفت: ای بابا؛ اینا که همش دو هزار تومنیه، کمتر نداره، دو هزار تومن زیاده. بعد یکی از دوهزار تومنی ها را درآورد و به آن کودک داد. چند ثانیه بعد؛ علامه چند بار به او گفت: پول منو پس بده، آن بچه هم سفت پول را چسبیده بود؛ علامه ی دهر لبخند ملیحی بر لبانش بود...

آن مرد، پرسید آقا، بچه من رو دعا کنید، بچه ام آدم خوبی میشه؟! علامه دست به زیر چانه کودک گرفت و سر کودک را بالا آورد و به چشمان کودک نگاهی کرد. بعد به آن مرد گفت: اگر او را بفرستی به حوزه، آیت الله میشود... و دوباره تکرار کرد: اگر او را بفرستی به حوزه، آیت الله میشود... مرد چشمانش از تعجب گرد شده بود...

آن مرد دوباره درخواست نصیحت از علامه داشت، علامه فرمود: این سه عمل را هیچگاه فراموش نکن و مراقب باش: انجام واجبات، ترک گناهان، کسب حلال...

علامه دیگر سوار ماشین شده بود، من کنار شیشه ماشین آمدم تا در آخرین لحظات، نگاهم را به ایشان بیفکنم. علامه نگاهی کرد و فرمود: ما که پیر شدیم، شما هنوز جوانید، قدر بدانید و استفاده کنید.

ماشین حرکت کرد و رفت...

 انشاء الله آخرین زیارت من از این ولیّ الهی نبوده باشد. انشاء الله باز هم صورتم این لیاقت را داشته باشد تا دستان ایشان را لمس کند.

حالا از آن روزگاران، مدتها میگذرد و آنگاه که به یاد آن می افتم:

زبان، خامه  ندارد سر بیان فراق*****و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال*****به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

سری که بر سر گردون به فخر می سودم*****به راستان که نهادم بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال*****که ریخت مرغ دلم پر، در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی*****فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود*****ز موج شوق تو در بحر بی کران فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکشم*****که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده ست*****تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

ز سوز عشق دلم شد کباب دور از یار*****مدام خون جگر می خورم ز خوان فراق

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق*****ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ*****به دست هجر ندادی کسی عنان فراق


یا حق

-----------------------------------------------------------

مطالب مرتبط :

* ضرورت فلسفه و عرفان نظری از دیدگاه علامه حسن زاده آملی

* نظر صریح علامه حسن زاده و استادصمدی پیرامون جنجالهای اخیر+دستخط

* طرح/ الهی دو وجود ندارد

* شعر حضرت علامه حسن زاده برای شب قدر

* زندگینامه تصویری حضرت علامه حسن زاده آملی

* دلداده ی عشق ؛ شعر علامه حسن زاده

* ذکری مجرب جهت حیات عقل و صفای نفس ؛ علامه حسن زاده

* ترانه ی عشق ؛ شعر علامه حسن زاده

* شعر هاتف غیبی خطاب به جناب میرزا ربیع شیرازی

* ذکر عجیب ؛ علامه حسن زاده

* معدوم موجود نما

* رجب بگذشت...

* علامه حسن‌زاده: تمجیداتم از رهبر انقلاب بسیار خوب و به‏ جا است

* تقدیرنامه سه عالم از علامه اسوة المتألهین

* تضاد عقل و نقل! در کلام صدر المتالهین

 

نظرات  (۲۵)

  • وبلاگ علامه دهر
  • سلام و عرض ادب
    طاعات و عبادات قبول إن شاءالله

    خاطره خواندنی و شیرینی بود، لذّت بردیم به خصوص از (انجام واجبات، ترک گناهان، کسب حلال...) که هنوز هم در ترجیع بند نصایح ایشان به علاقمندان، این سه سفارش و دستورالعمل،"بیت گردان" آنهاست.
    مؤید باشید




    روح الله:
    سلام بزرگوار
    لطف دارید
    طاعات و عبادات شما هم قبول
    یا حق
    سلام

    خیلی خاطره شیرینی بود و مفید ممنون




    روح الله:
    سلام بر شما
    لطف دارید
    یا حق
    سلام علیکم

    بسیار خاطره زیبا و تاثیر گذاری بود واقعا دیگر مثل ایشان نداریم .

    خدا به همه ما توفیق بده که علامه عارف را ببینیم .

    یا علی
    التماس دعا




    روح الله:
    سلام برادر
    شما لطف دارید
    اللهم ارزقنا...
    یا حق
    سلام علیکم

    بروزم

    اشعاری از مرحوم علامه طباطبایی در رثای سالار شهیدان ...

    التماس دعا

    یاعلی
    nureshie110.blogfa.com
  • صابر قربانی
  • الله
    سلام علیک
    طاعات و عباداتتون قبول حق انشاالله.
    خاطره ی بسیار شیرینی بود خیلی لذت بردم خداوند متعال حفظتون کنه
    موید و منصور و برقرار باشید




    روح الله:
    علیکم السلام
    طاعات شما نیز قبول باشد انشاءالله
    خیر ببینید انشاء الله
    لطف دارید
    یا حق
    بسم الله
    قرآن بر شما نازل شد برادر
    خوشا بحال شما
    سلام علیکم

    بسیار زیبا و دلنشین نوشته بودید خوش به حالتان

    اجرتون با حضرت حق تعالی




    روح الله:
    سلام برادر
    لطف دارید
    یا حق
    سلام آیا به اولیا الله دسترسی دارین؟




    سلام علیکم
    بنده توفیق داشتم که امسال درس تفسیر آیت الله جوادی شرکت کنم و انشاءالله سال بعد هم شرکت میکنم
    فعلا هم استاد خصوصی ندارم
    یا حق
    سلام دوست عزیز

    با ارزوی قبولی طاعات و عبادات

    با مطلبی جدید در مورد اسرار عرفانی شب به روزیم و منتظر قدوم سبز شما

    سلام علیکم
    طاعات و عباداتتون قبول
    بسیار التماس دعادارم در این شب های رحمت پروردگار

    درد عشقی کشیدم که مپرس سوز هجری کشیده ام که مپرس
    گشته ام در جهان آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس

    ای پیکر آستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

    یا علی




    سلام علیکم
    طاعات و عبادات شما نیز قبول باشد
    ما هم ملتمس دعاییم
    یا حق
    سلام
    خاطره ی تقریبا قشنگی بود
    اون رفیق شما از فامیل های آقای حسن زاده هستند که این همه با ایشون رابطه دارند و تو منزل آقای مختاری هم با ایشون بودند؟
    راستی منظورتون از آقای مختاری نویسنده و پژوهشگر معروف حوزست؟؟
    رابطه ایشون با آقای حسن زاده چیه که آقای حسن زاده به منزل ایشون رفتند؟؟؟

    راستی از خاطرتون تشکر




    سلام
    بله آقای مختاری همون محقق حوزه که مولف کتاب سیمای فرزانگان هستند.
    پدر دوست بنده با آقای مختاری رابطه داشتند نه خود دوستم؛ و دوست بنده بصورت اتفاقی علامه را چندبار در خیابان یا مغازه دیده دیده بودند.
    یادم نیست که دلیل سر زدن علامه به منزل ایشان چه بوده.
    موفق باشید
    یا حق
    یا دلیل المتحیرین

    سلام علیکم

    وبلاگ نور تشیع بروز شد .


    میر و درویش !

    nureshie110.blogfa.com

    یا علی
    التماس دعا
  • قربان ولایی
  • سلام.
    با (فیلم) سخنرانی های ماه مبارک رمضان استاد ضیائی (شاگرد حضرت علامه حسن زاده آملی) بروزم
    منتظر نظرات ارزشمند و روشنگرانه شما هستیم
    یا علی
  • سید عابد جلالی
  • سلام

    خوشا به حالتان که لااقل به واسطه ی سیلی علامه دستانش را لمس کردید.
    بسمه تعالی
    سلام علیکم

    نور تشیع بروز شد


    شیعه یا محب ؟

    nureshie110.blogfa.com

    یا علی

    التماس دعا
  • قربان ولایی
  • سلام علیکم
    طاعات و عبادات شما مورد قبول درگاه باریتعالی
    وبلاگ زیبای شما در پیوندهای "گلستان حُسن" قرار داده شد.
    موفق باشید.
    التماس دعا
    سلام بزرگوار

    خیلی شیرین بود خوش بسعادتتون

    زندگی مردان خدا همه اش عبرت است و زیبایی / التماس دعا در شبهای قدر
    سلام
    طلبه هستم وآرزوی دیدار ایشون رو دارم
    الان کجا تشریف دارند ؟ ایرا ؟
    اگر من برم درب منزلشون اجازه دیدار میدن؟ لطفا راهنمایی کنید




    سلام
    نمیدونم
    نمیدونم
    یا حق
    سلام علیکم؛

    ملاقاتِ شما با علامه، چشمانِ منِ ندیده را خیس کرد، چه رسد به خودِ شما که دیدید و شنیدید. خوشا به سعادت‌تان.

    و من الله توفیق




    سلام برادر
    شما لطف دارید
    یا حق
    سلام
    من از شهر آقا هستم
    آمل
    ایشان العان که ایرا هستن اما با خوندن این خاطرتون دلم در جایش آرامو قرار نداشت
    ای دل
    ای دل
    ای دل




    سلام برادر
    بله ما هم هر وقت این خاطره به یادمان می آید، آرام و قرار نداریم
    خوش بحال شما که حداقل به ایشان نزدیکترید و کمتر بودن فاصله میان محب و محبوب باعث خاطر آرامتریست.
    یا حق
    سلام
    خوش به حالتون.
    عالی بود داداش
    خیر ببینی ان شاء الله
  • محمد حسین سیب سرخی
  • سلام الان مگر ایشون در ایرا نیستند
    پاسخ:
    سلام علیکم مطلع نیستم
    وبلاگ علامه دهر ظاهرا مطلعند.
    یا حق
    سلام من از سال 1377 تا کنون چندین بار به دیدن ایشان رفتم اما با ترشرویی و اینکه حال آقا بد است کسی را به خانه راه ندادند.... دوستان بهتر است خودشان برای شناخت اشخاص و دکان ها به نزد آنان بروند و الا همه  را در تعریف کردن میشود تمجید و چاپلوسی کرد
    پاسخ:
    سلام علیکم
    جالبه خیلی راحت به یک عارف بالله تهمت میزنید
    خب وقتی حالشون بده یعنی بده و باید برگردید، مشکل از ماست که این ادب قرآنی را یاد نگرفته ایم که:
    یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتکم حتی تستانسوا و تسلموا علی اهلها ذلکم خیر لکم لعلکم تذکرون ... و ان قیل لکم ارجعوا فارجعوا هو ازکی لکم والله بما تعملون علیم
    27 و 28 نور)
    ترجمه آیات را مطالعه بفرمایید.
    فقط شما خودتون رو بزارید بجای ایشون که سالها و سالها هر روز تعداد زیادی (موافق یا منتقد یا تهمت زننده و...) برای دیدن شما بیایند و آرامش شما و خانواده تان را سلب کنند، خانواده شما باشند وقتی بیایند پشت در چه میکنند؟
    حرفهای دیگری هم هست مثل فرار ایشون از شهرت و... که عاقلان را یک اشارت بس بود.
    یا حق
    درد عشقی کشیده ام که مپرس 

    آه از نهادمان بلند شد ...

    کاش میشد ببینمشان ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">